از خواب مي پرم … صفحه گوشي را نگاه مي كنم … هيچ چيز جديدي نيست …
ياد خواب مذخرف ديشب مي افتم … كمي طول مي كشد عادت كنم …
كمي طول مي كشد يادم بياييد … كمي طول مي كشد بفهمم كجا دارم زندگي مي كنم …
اينجا … هيچ وقت … هيچ كسي … روي من حسابي باز نكرده بوده …
پ ن : از اين خميازه ها مي ترسم …
برچسبها: كلانتري 114, كابوس, خميازه
آوریل 9, 2008 در t 12:08 ب.ظ
سلام برادر
یه نگاه بنداز به http://goftogooyedarooni.blogfa.com
مولانا بخون.بوس
آوریل 9, 2008 در t 12:30 ب.ظ
خوشحال باش لينكت كردم
آوریل 9, 2008 در t 12:46 ب.ظ
سلام!
شاید یه صبحانه(؟) بد شانسی! با نون تست خوب باشه!
امید دیدار.
آوریل 13, 2008 در t 11:08 ق.ظ
mozakhraf ba re ze ast!