Archive for آوریل, 2008

مسيح

آوریل 13, 2008

حكايت من حكايت مسيح مصلوبي است كه يهوديان را از صداي فريادهايش مي ترساند …

گيريم تا افق شنيده بشود اين صدا ها … آخرش دست رد به سينه كدام احمق مي زند ؟

مسيح از روشنايي هاي بي دليل روز بيزار بود … به تاريكي مي خواند … در يورشي آرام …

نيمه

آوریل 12, 2008

نيمي از من شده تكه اي سنگي … بلوغ من شده ترك برداشتن هاي گاه و بي گاه اين تكه سنگ …

معناي زندگي اگر به همين مزخرفي باشد … خلسه اي ماندگار … تا شايد بسته هاي پاستيل …

نيم ديگرم اما … هنوز اكسيژن به هدر ميدهد … تا شايد همين روزها …

با دقت

آوریل 11, 2008

اين روز ها وقتي آدامس مي جوم … به آخر پياده رو كه مي رسم …

با دقت آدامس را لاي دستمال كاغذي ام مي گذارم …

و حواسم را جمع مي كنم كه سطل ذباله بعدي از زير دستم در نرود …

پ ن : دو را دوست دارم ولي نمي توانم توي يك اتاق 20 متري با تو زندگي كنم …

دود

آوریل 10, 2008

اين دود كه مي رود به آسمان … از هيزم وجودم است …

بوي آتش … پيراهن مي شود در تنم … براي باد …

اين دود بايد مرا ببخشد … آخر از دوري اش هنوز زنده ام …

فقط مانده ام با اين خاكستر ها چه كار كنم … شما زيرسيگاري خالي داريد ؟

تلفن عمومي

آوریل 9, 2008

مي ترسي در خواب خاطراتت را بدزدند ؟ … مي ترسي وقتي بيدار مي شوي اسم مرا هم فراموش كرده باشي ؟

مي ترسي صدايم را فراموش كني ؟ … مي ترسي حساب هايت روي من به هم بريزد ؟ …

… نه … نه … اشتباه كردم … اصلا حسابي روي من نشده بوده … ببخشيد …

فكر كنم شماره اشتباه باشد … بايد با دقت شماره بگيري …

پ ن : از ظهر كتف راستم درد مي كنه …

پ ن : دلم براي محيط بلاگ قبلي تنگ شده … ولي وقتي اونجا خواننده هايي داشت كه روي من حساب نمي كردن … نوشتن جايز نبود … خواننده اي براي من نمي آمد …

صبحانه

آوریل 9, 2008

از خواب مي پرم … صفحه گوشي را نگاه مي كنم … هيچ چيز جديدي نيست …

ياد خواب مذخرف ديشب مي افتم  … كمي طول مي كشد عادت كنم …

كمي طول مي كشد يادم بياييد … كمي طول مي كشد بفهمم كجا دارم زندگي مي كنم …

اينجا … هيچ وقت … هيچ كسي … روي من حسابي باز نكرده بوده …

پ ن : از اين خميازه ها مي ترسم …

قصاص

آوریل 9, 2008

پلك بر هم نمي زنم … تا تمام اين آفتابگردان ها پيشكش شوند …

تا مسافران خسته دور و دورتر شوند … بروند به همان كلانتري 114 …

نه … نه … اينجا تمام آنها به من مي خندند … نه … لبخند مي زنند …

مي دانم … تقصير من بوده … همه چيز را قبول دارم … بايد اعدام شوم …

پ ن : روي نوشته ها حساب نكنيد … همونطور كه روي من …

پ ن : پست هاي قبلي نظر نداشتن … از اين به بعد دارن …

ثروت

آوریل 8, 2008

ثروت من جز باد نيست … حيوانات خواب و خيال من …

مهربانانه … مينوازند اين جهان را … آن جهان را …

چنان چون من … كه تنهايي هايم را …

تخم

آوریل 7, 2008

امروز تخم گلهايم را به خدا دادم تا در بهشتش بكارد … كي ميداند ؟ شايد به درد خورد …

شايد توانست پروانه اي را جذب كند … در تعجب همگان … هزاران فرشته حاظر خواهند شد …

و در چشمان من خواهند گريست … آخر پيش رويشان … خدا پروانه هايم را سلاخي كرده …

با بهترين آرزوها … براي تو شايد … نه … نه … من نمي خندم … من فقط لبخند مي زنم …

خواب

آوریل 6, 2008

لبخند تو ميزبان خوبي براي روياهاي صادقانه من شده اند …

اين روزها به اميد ديدن خواب تو مي خوابم … شايد خدا خودش دست به اقدام بزند …

بيايد و توي خواب من دست كاري كند … شايد معجزه شد و لااقل توي خواب دوستم داشتي …

بي خيال … اين روزها ديگر از دست خدا هم كاري ساخته نيست … مي روم بخوابم …